چهارشنبه 5 مرداد1390
رهایی
می خواهم بگریزم از هر آنچه مرا به تو وتو را به من پیوند می دهد نا گسستنی ....
شنبه 20 فروردین1390
صوفی مجلس که دی جام وقدح میشکست باز به یک جرعه می عاقل وفرزانه شد
زیر نوشت۱: این فال در اولین دقایق ورودم به بیست ویک سالگی گرفته شد .
زیر نوشت ۲:از اون شب هایی که خیلی با وجود خودم حال کردم![]()
![]()
چهارشنبه 3 فروردین1390
امروز ز دیروز سبزتر
امروز ز دیروز پر از اندیشه ناب
فردا تا ابد از عشق سر شار
فردا تا ابد بیدار بیدار
فردا تا امید راهی گهر بار
امروز تا ازل در فکر پیکار
گاهی به جانم بسته
گاهی به فکرم یک لحظه دیدار
پنجشنبه 5 اسفند1389
آرام آرام اشکهایم روحم را جلا می دهد
تو می خندی ... زهر خندی در میان لحظه هایم گم می شود
آه.... چه دلگیر ...چه سرخوش .....نهایت نگاهت با آسمان عجین بود
وروزهایم ~ حکایت درد از شبان یخ زده تب آلود ماه دار
ومن اکنون نگاه را با صدا در عطر اقاقیها پیوند می دهم آرام آرام
ودرد از میان این لحظه زاده می شود ...
و من چه میدانستم تلاقی من وتو به تمامی بی قراری تب آلودم نمی انجامد .
و من لبریز شدم از پوچ ...
ومن شکستم با هیچ ....
به کدامین گناه نکرده ام شباهنگام هذیان عشق می گویم؟
پنجشنبه 16 دی1389
....نگاهم؟!!
در ودیوارم روحم را سفید می کنم می خواهم باشم این روزها وقتی می نویسم هستم .
این روزها دلم عجیب آرام گرفته است نمی دانم این آرامش بعد از توفان است یا اضطراب
قبل از باران .... نگاهم به آسمان.... صدایم پر از اوج ..... لحظه هایم پر از مهر .....
شاید گاهی تند تند سر انگشتان جوهری ام را به کاغذ سپید بسایم و آن لحظه آرامشی
عجیب روحم را در خود فرو برد آرام آرام ......
جمعه 28 آبان1389
برای یک انسان واقع گرا این ایمان نیست که بر اثر معجزه پدید می آید .بلکه ((معجزه)) است که از
((ایمان)) متولد می شود .
داستایفسکی برادران کارمازوف
پنجشنبه 17 تیر1389
یک آغاز....
بیا که لعل وگوهر در نثار مقدم تو زگنج خانه دل می کشم به مخزن چشم
چهارشنبه 9 اردیبهشت1388
گاهی انسان...
از این بن بست ها که راه برگشت نداره انگار پای آدم به یه چیزی بسته شده یه چیزی که مجبورت می کنه همانجا وایستی سرت رو برگردونی به راهی که اومدی چشم بدوزی بعد لرزش یه چیزه رو که رو گونهات روانه حس کنی بعد انگار یکی بهت میگه دیوارش اون قدرهام بلند نیست برو بالا چیزیت نمیشه من هواتو دارم ...
تو بالا میری یا نه به هیچ چیز جز دستی که بالات میکشه بستگی نداره ...
گاهی تو زندگی انسان نیاز داره بی نردبان یه دیوار بلند رو بالا بره.
پی نوشت :دلم میخواد کور بشم از اونایی که همه جا رو سفید می بینن.
شنبه 15 فروردین1388
من دلم یه چایی گرم می خواد ... تلخ و گرم ... تلخ وگرم
دستام یخ کرده .............کرخت شده به گمانم.
دیروز نخوابیدم پریروز هم شاید ... یک عمر ....یک عمر ....
دلم یه چایی گرم می خواد.

