تبليغاتX
شهر آشوب

چهارشنبه 5 مرداد1390

رهایی

می خواهم رها شوم از هر آنچه دلم را زنجیر هوای او می کند .

می خواهم بگریزم از هر آنچه مرا به تو وتو را به من پیوند می دهد نا گسستنی ....

نوشته شده توسط آرزو در 1:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 20 فروردین1390

زاهد خلوت نشین دوش به میخانه شد     از سر پیمان برفت با سر پیمانه شد

صوفی مجلس که دی جام وقدح میشکست   باز به یک جرعه می عاقل وفرزانه شد

زیر نوشت۱: این فال در اولین دقایق ورودم به بیست ویک سالگی گرفته شد .

زیر نوشت ۲:از اون شب هایی که خیلی با وجود خودم حال کردم

نوشته شده توسط آرزو در 0:37 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 3 فروردین1390

امروز بهاران

امروز ز دیروز سبزتر

امروز ز دیروز پر از اندیشه ناب

فردا تا ابد از عشق سر شار

فردا تا ابد بیدار بیدار

فردا تا امید راهی گهر بار

امروز تا ازل در فکر پیکار

گاهی به جانم بسته

گاهی به فکرم یک لحظه دیدار

نوشته شده توسط آرزو در 8:1 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 5 اسفند1389

چشم هایم را می بندم

آرام آرام اشکهایم روحم را جلا می دهد

تو می خندی ... زهر خندی در میان لحظه هایم گم می شود

آه.... چه دلگیر ...چه سرخوش .....نهایت نگاهت با آسمان عجین بود

وروزهایم ‌~ حکایت درد از شبان یخ زده تب آلود ماه دار

ومن اکنون نگاه را با صدا در عطر اقاقیها پیوند می دهم آرام آرام

ودرد از میان این لحظه زاده می شود ...

و من چه میدانستم تلاقی من وتو به تمامی بی قراری تب آلودم نمی انجامد .

و من لبریز شدم از پوچ ...

ومن شکستم با هیچ ....

به کدامین گناه نکرده ام شباهنگام هذیان عشق می گویم؟ 

 

نوشته شده توسط آرزو در 10:38 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 16 دی1389

....نگاهم؟!!

کنارت می زنم دلتنگی....

در ودیوارم روحم را سفید می کنم می خواهم باشم این روزها وقتی می نویسم هستم .

این روزها دلم عجیب آرام گرفته است نمی دانم این آرامش بعد از توفان است یا اضطراب

قبل از باران .... نگاهم به آسمان.... صدایم پر از اوج ..... لحظه هایم پر از مهر .....

شاید گاهی تند تند سر انگشتان جوهری ام را به کاغذ سپید بسایم و آن لحظه آرامشی

عجیب روحم را در خود فرو برد آرام آرام ......

نوشته شده توسط آرزو در 9:45 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

جمعه 28 آبان1389

 

برای یک انسان واقع گرا این ایمان نیست که بر اثر معجزه پدید می آید .بلکه ((معجزه))  است که از

((ایمان)) متولد می شود .

داستایفسکی برادران کارمازوف

 

 

نوشته شده توسط آرزو در 1:7 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

پنجشنبه 17 تیر1389

یک آغاز....

خیال روی تو چون بگذرد به گلشن چشم             دل از پی نظر آید به سوی روزن چشم

بیا که لعل وگوهر در نثار مقدم تو                       زگنج خانه دل می کشم به مخزن چشم

نوشته شده توسط آرزو در 1:52 قبل از ظهر |  لینک ثابت   • 

سه شنبه 2 تیر1388

 

 

              یاد آر ز شمع مرده یاد آر...

نوشته شده توسط آرزو در 1:33 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

چهارشنبه 9 اردیبهشت1388

گاهی انسان...

لحظاتی تو زندگی هست که آدم را به یه بن بست بزرگ می رسونه خیلی بزرگ

از این بن بست ها که راه برگشت نداره انگار پای آدم به یه چیزی بسته شده یه چیزی که مجبورت می کنه همانجا وایستی سرت رو برگردونی به راهی که اومدی چشم بدوزی بعد لرزش یه چیزه رو که رو گونهات روانه حس کنی بعد انگار یکی بهت میگه دیوارش اون قدرهام بلند نیست برو بالا چیزیت نمیشه من هواتو دارم ...

تو بالا میری یا نه به هیچ چیز جز دستی که بالات میکشه بستگی نداره ...

گاهی تو زندگی انسان نیاز داره بی نردبان یه دیوار بلند رو بالا بره.

پی نوشت :دلم میخواد کور بشم از اونایی که همه جا رو سفید می بینن.

نوشته شده توسط آرزو در 12:31 بعد از ظهر |  لینک ثابت   • 

شنبه 15 فروردین1388

چیزی ندارم بگم.....بیرون هوا سرده .. زمستون قصد نداره بارش و ببنده ...

من دلم یه چایی گرم می خواد ... تلخ و گرم ... تلخ وگرم

دستام یخ کرده .............کرخت شده به گمانم.

دیروز نخوابیدم پریروز هم شاید ... یک عمر ....یک عمر ....

دلم یه چایی گرم می خواد.

نوشته شده توسط آرزو در 11:48 قبل از ظهر |  لینک ثابت   •